قالب پرشین بلاگ


قاب زیبای پنجره
اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از ان به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم...
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان WWW.asheghe-zibayi.LoxBlog. Com و آدرس asheghezibayi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 

●▬▬▬▬▬۩۞۩▬▬▬▬▬●
 

به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من..
.

 

[ چهار شنبه 23 آذر 1398برچسب:, ] [ 19:24 ] [ fatima ]

دوستت دارم بی آنکه بدانم چطور،
کجا ، یا چه وقت....؟!
چه آسان دوستت دارم،
بی هیچ غرور یا دشواری
"تو" را اینگونه دوست دارم
چون طریقی دیگر برایش نمی دانم.
آن چنان به هم نزدیکیم که دست های تو بر گردنم
گوئی دست های من است
و آن طور در هم تنیده ایم که
وقتی چشمانت را می بندی
من به خواب می روم....

"پابلو نرودا"

[ چهار شنبه 18 فروردين 1395برچسب:, ] [ 10:17 ] [ fatima ]

او را بانو نامیده‌ام.
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر
بسیارند از تو زلال‌تر، زلال‌تر

اما بانو تویی

از خیابان که می‌گذری
نگاه کسی را به دنبال نمی‌کشانی
کسی تاج بلورینت را نمی‌بیند
کسی بر فرش سرخ ِ زیر پایت
نگاهی نمی‌افکند.
و زمانی که پدیدار می‌شوی
تمامی رودخانه‌ها به نغمه در‌می‌آیند
در تن من
زنگ‌ها آسمان را می‌لرزانند
تنها تو و من
تنها تو و من، عشق ِمن
به آن گوش می‌سپریم.

 

"پابلو نرودا"

[ چهار شنبه 18 فروردين 1395برچسب:, ] [ 10:8 ] [ fatima ]

من كسي نيستم (I am nobody)                                                            

تو كيستي؟ (Who are you)

اگر تو همانند من، كسي نيستي (If you are nobody like me)  

پس با هم دوكسيم(Then we are two )

مبادا به كسي بگويي (Do not tell anybody)

چرا كه آنان كسي هستند (Because they are somebody)

و ما را تاب نمي آورند (and denyed us)                                                                 

چه ملالت بار است كسي بودن(How boring is – to be – Somebody!)         

اگر كسي نباشي(when you are nobody)

 همه كس هستي (then you are everybody)

 

عين اين مضمون را مولوي در قرن هفتم بدين گونه بيان كرده است :

من كسي در ناكسي دريافتم                              پس كسي در ناكسي در باختم

[ دو شنبه 19 بهمن 1394برچسب:شعري از خانم اميلي اليزابت ديكنسون, ] [ 10:19 ] [ fatima ]

امید چونان پرنده ایست 
که در روح آشیان دارد 
و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام 
و هرگز خاموشی نمی گزیند 
و شیرین ترین آوایی ست که 
در تندباد حوادث به گوش می رسد 
و توفان باید بسی سهمناک باشد 
تا بتواند این مرغک را 
که بسیار قلب ها را گرمی بخشیده 
از نفس بیندازد 
من آنرا در سردترین سرزمین شنیده ام 
و بر روی غریب ترین دریاها 
با این حال؛ هرگز؛ در اوج تنگدستی 
خرده نانی از من نخواسته است!

"امیلی دیکنسون"

[ دو شنبه 19 بهمن 1394برچسب:"امیلی دیکنسون", ] [ 10:10 ] [ fatima ]

با من بیا
شاید دیگر باد
چنین بر ما نوزد،
و شاید ستاره ها دیگر
چنین بر ما نتابند،
بیا با من
پیش از پاییز
پیش از آن که دریاهای خون
ما را از هم جدا کند،
و پیش از آن که تو عشق را در قلب خود ویران کنی
و من عشق را در قلبم…

Emily Bronte

[ دو شنبه 19 بهمن 1394برچسب:خانه خاموش است، شعری از امیلی برونته, ] [ 10:7 ] [ fatima ]

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است
 :
عشقی که گرم و شدید است
زود می سوزد و خاموش می شود
من سرمای تو را نمی خواهم
و نه ضعف یا گستاخی ات را !
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد .

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است :
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد !
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام
دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است .

مرا کم دوست داشته باش
اما همیشه دوست داشته باش !

"امیلی دیکنسون"

[ دو شنبه 19 بهمن 1394برچسب: "امیلی دیکنسون", ] [ 10:4 ] [ fatima ]

چيزي که در دوست داشتنت
بيش تر عذابم مي دهد
اين است که گر چه مي خواهم
اما طاقت بيش تر دوست داشتنت را ندارم
و آن چه در حواس پنج گانه ام
به ستوهم مي آورد
اين است که آن ها پنج تا هستند ، نه بيش تر

زني استثنائي چون تو را
احساساتي استثنائي بايد
که بدو تقديم کرد
و اشتياقي استثنائي
و اشک هايي استثنائي
زني چون تو استثنائي را کتاب هايي بايد
که ويژه او نوشته شده باشند
و اندوهي ويژه
و مرگي که تنها مخصوص و به خاطر او باشد
تو زني هستي متکثر
در حالي که زبان يکي است
چه مي توانم کرد
تا با زبانم آشتي کنم

...................

ادامه این شعر زیبا............

 


ادامه مطلب
[ شنبه 16 آبان 1394برچسب:نزارقبالی, ] [ 18:24 ] [ fatima ]

تمام گل هايم
محصول باغ تو
 
باده ام
ارمغان تاک تو

انگشتري هايم
از کان طلاي توست

و شعرهايم
امضاي تو را در پاي خود دارد

اي که قامتت
از بادبان بالاتر
و فضاي چشمانت
گسترده تر از آزاديست
تو زيباتري
از کتاب هاي نوشته و نانوشته من
و سروده هاي آمده و نيامده ام

نزار قباني

[ شنبه 16 آبان 1394برچسب:, ] [ 18:20 ] [ fatima ]

سبزه ها در بهار می رقصند،
من در کنار تو به آرامش می رسم
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست
تو را عاشقانه می بوسم..
تا با گرمی نفسهایم، به لبانت جان دهم
و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم...


دوستت دارم،
با همه هستی خود، ای همه هستی من
و هزاران بار خواهم گفت:
دوستت دارم را ...



[ یک شنبه 26 مهر 1394برچسب:"نیما یوشیج", ] [ 12:11 ] [ fatima ]

صبح جمعه ات به خیر
هر کجا هستی ، به یاد من باش

من با تو چای نوشیده ام ،
سفرها کرده ام ،
از جنگل ، از دریا ، 
از آغوش تـــو شعرها نوشته ام

رو به آسمان آبی پرخاطره
از تو گفته ام ، تو را خواسته ام

آه ای رویای گمشده !
هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر


"نیکی فیروزکوهی"


[ جمعه 24 مهر 1394برچسب:, ] [ 20:2 ] [ fatima ]

زنی‌ عاشقت شد ،

زنی‌ از سرزمینِ عجایب .

تو را عجیب ساده ،

عجیب صادقانه دوست داشت .

زنی‌ که در نبودن تو سخت گریست .

...

تو باید مرد خوشبختی‌ بوده باشی .

(نیکی‌ فیروزکوهی)

[ جمعه 24 مهر 1394برچسب:, ] [ 19:58 ] [ fatima ]

محبوب من!

این شعرها را با مهر بخوان؛

کسی که هر شبِ خدا با خیال تو خوابیده،

چیزی جز حقیقت نمی­گوید......

(نیکی فیروزکوهی)

[ جمعه 24 مهر 1394برچسب:, ] [ 19:56 ] [ fatima ]

من ویارم

هیچگاه  همدیگر را نخواهیم دید.....

 

او به باد پاییزی می ماند:

من به برگی خشک...

او باد است

می آید:

من برگم

می روم...........

[ جمعه 24 مهر 1394برچسب:, ] [ 19:40 ] [ fatima ]
تو ساعتی
تو چراغی تو بستری
تو سکوتی 
چگونه می توانم 
که غایبت بدانم 
مگر که خفته باشی در اندوه هایت 
تو واژه ای
تو کلامی
تو بوسه ای
تو سلامی 
چگونه می توانم که غایبت بدانم 
مگر که مرده باشی در نامه هایت 
تو یادگاری
تو وسوسهای
تو گفت و گوی درونی
چگونه می توانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظه ات 
بهانه ها را مرور کردم 
گذشته را به آفتاب سپردم 
به عشق مرده رضایت دادم 
یعنی 
همین که تو در دوردست زنده ای 
به سرنوشت رضایت دادم

 

 
[ جمعه 1 خرداد 1394برچسب:محمدعلی سپانلو, ] [ 20:39 ] [ fatima ]

 

گاهى آدم يكى را دوست دارد
که هیچ تشابهی با او ندارد
اما
شيفته نگاهَ ش مى شود ،
در خلوت خود...
در شلوغى ها به دور از
تمام حرف ها ، به او فكر مى كند ،
به خنده هاىیش دل مى بندد
و با شنيدنِ اسم او-آن میم مالکیت-
دست ُ پاى خود را گم مى كند..
و لحظه اى كه او
لب به سخن باز مى كند
خيره مى شود در صداىَیش ...-حرکات لبانش-
و ... آدم گاهى بى دليل
شوخى ، شوخى
جدی ،جدی
عاشق مى شود ،
به همين سادگى ...
[ دو شنبه 7 ارديبهشت 1394برچسب:, ] [ 16:46 ] [ fatima ]

تهمینه میلانی : 

مادر که شدم :  به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد با عشقش مثل یه پرنسس 

رفتار کنه تا جفتش بفهمه که پسرم تو دستای یه ملکه بزرگ شده ! 

روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه رو با تموم وجودش یاد بگیره !

بهش یاد میدم که همه آدمها خصوصا همسرشون تشنه محبتند و پنهون کردن عشق و علاقه 

زندگی سرد میکنه !

بهش یاد میدم که خانما آقا بالا سر و سایه ی سر نمی خوان عشق و دوست و همراه صمیمی میخوان!

بهش یاد میدم که هیچوقت دل عشقش رو نشکونه چون دیگه نمیتونه ترمیمش کنه !

بهش یاد میدم اونقدر عاشقونه به عشقش نگاه کنه که انگار قطعی آدمه !

به پسرم یاد میدم که عشقشو عاشقونه بغل کنه نه از روز عادت و هوس !!

براش کادو های کوچیک و با معنی میخرم تا کادو دادن به ادم هایی که دوسش داره بشه فرهنگش ........!!

همه اینکارا رو میکنم تا پسرم همونی بشه که همیشه از جفت ایده ال تو ذهنم بوده و هست . ..........

اینطوری هم خودش از زندگی لذت میبره هم جفتش .

من به خاطر اینکه یه مرد با محبت دیگر به دنیا اضافه بشه حتما مادر میشم !!

[ دو شنبه 7 ارديبهشت 1394برچسب:, ] [ 16:35 ] [ fatima ]

  عاشقم،

اهل همین کوچه ی بن بست کـناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

تو به لبخند و نگاهی

منِ دلداده به آهی

بنشستیم.

تو در قلب و

منِ خسته به چاهی

گُنه از کیست ؟

از آن پنجره ی باز ؟

از آن لحظه ی آغاز ؟

از آن چشم ِ گنه کار ؟

از آن لحظه ی  دیدار ؟

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب،

تو را تنگ در آغوش بگیرم............

 

[ چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394برچسب:, ] [ 11:37 ] [ fatima ]

یک شب از دست کسی

باده ای خواهم خورد

که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد

با من از هست به بود

با من از نور به تاریکی

ازشعله به دود

....................

ادامه.............


ادامه مطلب
[ چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394برچسب:فریدون مشیری, ] [ 11:10 ] [ fatima ]

کاروان رفته بود و دیده ی من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده می زد به درد و رنجم اشک

شعله می زد به تار و پودم آه!

........................

.........

چه بگویم،فشار غم نگذاشت

که بگویم:خدا نگهدارت!

 

کاروان رفته بود وپیکر من

در سکوتی سیاه می لرزید،

روح من تازیانه ها می خورد

به گناهی که:عشق می ورزید!

ادامه.............


ادامه مطلب
[ چهار شنبه 2 ارديبهشت 1394برچسب:فریدون مشیری, ] [ 11:3 ] [ fatima ]

درد تاریکیست درد خواستن 
رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرک کینه‌ها

در نوازش، نیش ماران یافتن 
زهر در لبخند یاران یافتن

 ..........................

عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد

................... 

 ای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات

خیره چشمانم به راه بوسه‌ات

ای تشنج‌های لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم 
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، می‌خواهم که برخیزم زجای 

ادامه شعر...........


ادامه مطلب
[ شنبه 29 فروردين 1394برچسب:فروغ فرخزاد, ] [ 13:19 ] [ fatima ]

تو را از دور می بینم که می آیی

تو را از دور می بینم که می خندی

تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو ای افسوس

سیاهی تار می بندد

........

ادامه این شعر زیبا

 


ادامه مطلب
[ شنبه 29 فروردين 1394برچسب:, ] [ 12:41 ] [ fatima ]


ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﻧﮑﻦ .. ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ
ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ
ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ
ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ .. ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ
ﻣﯿﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺗﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺖ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ
ﺑﺮﺍﯼ
ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ .. ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ
ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ . ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾ
ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ
ﺷﺨﺼﯿﺖ
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ
ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ .. ﻣﺒﺎﺩﺍ
ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯﯼ ﺁﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ
ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺄﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺑﺎﺷﺪ ..
ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯽ ﺍﺕ،،ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ
ﮐﻦ ..
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ
ﭘﻨﺎﻩ ﻧﺒﺮ
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ، ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ .
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ
ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ
ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ
ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ
ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ
ﺑﺎﺷﯽ

[ جمعه 21 فروردين 1394برچسب:, ] [ 19:20 ] [ fatima ]


نوشته ای زیباازخانوم سیمین بهبهانی
اگرمن مردبودم ودست زني را میگرفتم ، 
پا به پايش فصل ها را قدم خواهم زد و برایش از عشق و دلدادگي خواهم گفت ، تا حداقل یک بانوی سرزمینم در دنيا از هیچ چیز نترسد!
اگر بقیه مردها ، زن ها را نميشناسند ، من زنها را خوب میشناسم!
زن ها ترسو هستند...
زن ها از همه چیز می ترسند!
از تنهایی...
از دلتنگي...
از دیروز...
از فردا...
از زشت شدن...
از ديده نشدن...
از جايگزين شدن...
از تکراری شدن...
از پیر شدن...
از دوست داشته نشدن...
و...
و یک "مرد" برای رفع اين ترس ها نه نیازی به پول دارد ، نه موقعیت و نه قدرت ، نه زيبايي و نه زبان بازي!
كافيست فقط حریم بازوان یک "مرد" راست بگوید!
كافيست آن "مرد" دوست داشتن و ماندن را بلد باشد!
تقصير "نامردها" بود كه زن ها اینقدر عوض شدند. 
وقتی نامردها شروع کردند به گرفتن احساس امنیت زن ها ، زن ها هم عوض شدند!
آنوقت ، امنیت را در پولِ مرد دیدند
آن موقع ، ترس از دوست داشته نشدن را ، با جراحی پلاستیك تاخت زدند!
و ترس از تنها نشدن را با بچه دار شدن...
عشق ورزیدن و عاشق کردن هنری است "مردانه"
اگر زن ها شروع کنند به 
"ناز خریدن و ناز کشیدن"
تعادل جامعه بهم خواهد خورد..........

[ جمعه 21 فروردين 1394برچسب:, ] [ 19:15 ] [ fatima ]

زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ﺧﻮﺩ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ.... ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ.
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮ ﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮﺍﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد.………. زندگی کن
ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ .
ﻗﺼﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ....
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ .
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ....
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ ....
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ....
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ ....
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎهى

 

[ جمعه 21 فروردين 1394برچسب:, ] [ 18:54 ] [ fatima ]

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز «عاشق» می شود

شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور 

«مهربانی»، حاکم کل منـــــــــاطق می شود

 

.......................................

می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی ست

آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می شود

ادامه شعر...................


ادامه مطلب
[ یک شنبه 16 فروردين 1394برچسب:, ] [ 12:32 ] [ fatima ]

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

 

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

 

ای داد ، کس به داغ دل باغ ، دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

 

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

 

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست

 

[ شنبه 9 اسفند 1393برچسب: قیصر امین پور ", ] [ 8:32 ] [ fatima ]

.... ای روزهای خوب که در راهید !

ای جاده های گمشده در مه !

ای روزهای سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آیید !

 

ای روز آفتابی !

ای مثل چمشهای خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز آمدنت روشن !

 

این روزها که می گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم !

اما

با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟

 

[ شنبه 9 اسفند 1393برچسب: قیصر امین پور ", ] [ 8:30 ] [ fatima ]

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

که دوستتر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ میکند...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته میگذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

[ شنبه 9 اسفند 1393برچسب: قیصر امین پور ", ] [ 8:19 ] [ fatima ]

برای با تو بودنم راه ستاره رفته ام
هر سفر ثانیه را من به شماره رفته ام
هزار پنجره نگاه در انتظار ساخته ام
روح غرور مرده را در اشک خود شناخته ام

جان جوانی مرا پیر ترانه کرده ای
زبان احساس مرا تو عاشقانه کرده ای
اسم مرا صدا بزن به قصه دعوتم بکن
به خواب روی شانه ات بیا بد عادتم بکن
جان جوانی مرا پیر ترانه کرده ای
زبان احساس مرا تو عاشقانه کرده ای
مرا به خلوتت ببر جان بده به نگاه من
ببوس تا پاک شود در عشق تو گناه من

♫♫♫

شبانه با نگاه تو رنگ سپیده می شود
گل از تماشای رخت چه آبدیده می شود
پیشِ شراب چشم تو باده کنار می رود
سری که گرم عشق توست به سمت دار می دود..........

 

[ سه شنبه 5 اسفند 1393برچسب:, ] [ 10:5 ] [ fatima ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 15 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

########## هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد/ هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذ رد/ گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد
امکانات وب

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 34
بازدید دیروز : 44
بازدید هفته : 141
بازدید ماه : 1290
بازدید کل : 132233
تعداد مطالب : 450
تعداد نظرات : 88
تعداد آنلاین : 1





تبادل لینک

خرید بک لینک